به خدا چه بگویم؟

 
 
 

روزی غلامی گوسفندان اربابش رابه صحرابرد.گوسفندان دردشت مشغول چرابودند که مسافری ازراه رسید وبادیدن انبوه گوسفندان،به سرغ ان غلام(چوپان)رفت وگفت((ازاین همه گوسفندانت یکی رابه من بده)).

چوپان گفت:((نه نمی توانم این کاررابکنم:هرگز)).

مسافرگفت:((یکی رابه من بفروش)).

چوپان گفت:((گوسفندان ازان من نیست)).

مردگفت:((خداوندش رابگوی که گرگ بِبُرد)).

غلام گفت:((به خداچه بگویم))؟!

(رساله ی قُشَیریّه)

/ 0 نظر / 10 بازدید