بنگاه دل

دلم راسپردم به بنگاه دنیا

وهی آگهی دادم این جا و آنجا

وهر روز

برای دلم مشتری آمد ورفت

و هی این وآن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم ،قفل بود

کسی قفل  قلب مرا وا نکرد

یکی  گفت

چرا این اتاق

پر از دود وآه است

یکی گفت دیوارهایش سیاه است

یکی گفت :

چرا نور اینجا کم است

وآن دیگری گفت:

وانگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

ورفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا میخری؟

وفردای آن روز

 خدا آمد و توی قلبم نشست

ودر را روی همه

پشت خود بست

ومن روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا ندارم

از این پس به جز او

 کسی را ندارم.........

عرفان نظر آهاری

 

/ 0 نظر / 12 بازدید