کمیل علی (ع)مرا شیعه کرد

ژوران کورسل درسال1965 میلادی(1344شمسی)در پاریس به دنیا اومد پدرش مراکشی و مسلمان سنی مذهب،ومادرش فرانسوی ومسیحی اونم تحت تاثیر مادر مسیحی شده.

کورسل در زمانی که امام پاریس بود با مبارزات ایشان آشنا میشه و فصل جدیدی توی زندگی اون باز شد که باعث تحول در فکر و اعتقادش شد.

در مورد اسلام مطالعاتی را شروع کرد ودر سفری به مراکش مسلمان و پیرو یکی از فرق اهل تسنن میشه.

از اونجایی که ارادت زیادی به دین تازه اش داشت شرکتش در نمازجمعه مسلمانان پاریس مستمر بودکه باعث بالارفتن معلوماتش نسبت به اسلام می شد.

درجریان همین حضور در نماز جمعه بود که یکی از اعلامیه های حضرت امام توسط یک ایرانی مقیم پاریس به دستش رسید و  و با مطالعه اون علاقه امام در دلش ریشه زد. در همین مسیر به دعوت یه دوست ایرانی شیعه به مراسم دعای کمیل ایرانی های مقیم پاریس میره و چون پدرش مراکشی عرب زبان بود با زبان عربی کانلا آشنا بود و تحت تاثیرمعارف عمیق و مفاهیم دعای کمیل قرار گرفت و از دوستش پرسید :

_این دعایی که خوندید چی بود؟

_دعایی که حضرت علی(ع)امام اول ما شیعیان و از نظر شما اهل سنت خلیفه چهارم آون را به حواری خاص خودش جناب کمیا بن زیاد آموخت تا همیشه بخواند و مرادش را از خدا بگیره.

هفته بعد روز پنجشنبه ژوان لباس نو پوشید،موهای بورش را شونه زد عطر زد و رفت سراغ دوسش و گفت:بیا بریم.

_ کجا بریم؟

_معلومه کجا؛ مراسم دعای کمیل

رفت وآمدش به دعای کمیل زیاد شد و تغییراتش هم شروع شد،بعد از مدتی دوستش متوجه شد که  زوان دیگه نمازش را مثل اهل تسنن با دست بسته نمیخونه هرچند که هنوز از مهر استفاده نمیکرد.

 زوان مدتها بین انتخاب مذهب پدر یا مذهب اهل بیت پیامبر مردد بود. تا اینکه یه رور دوستش ژوان را در مسجد پاریس دید که با مهر نماز میخونه اژوان نمازش را خوند سجده شکر بجا آورد رفت سراغ دوستش بهش گفت دیدی که با مهر نماز خوندم

دوستش لبخندی زدو گفت مبارکه بریم شیرینی شا بخوریم.

ژوان کورسل مسیحی مستمان سنی شده دچار تغییری دوباره شد و با مطالعه و آگاهانه پیرو مکتب اهل بیت شد.

یه روز دوستش پرسید:ژوان چی شد که شیعه شدی

ژوان با صراحت گفت که :کمیل علی بود که مرا شیعه کرد.

مدتی بعد اسم خودش را گذاشت علی ، اما دوستانش بهش گوشز د کردند ممکنه از طریق اطرافیان براش مشکلی بوجود بیاد لذا اسمش خودش راگذاشت کمال، کمال کورسل.مادرش خیلی ناراحت بود به دوستان ایرانی کمال می گفت :«شما دارید پسرمنا منحرف می کنید».

دوتان کمال بهش گفتن یه مدتی مادرت را با خودت بیار کانون

با اصرار کمال 17 ساله مادرش به کانون شیعیان اومد و وقتی دید دوستان کمال اهل انحراف وفسادنیستند خیالش راحت شد.

کتابخانه کانون غنی بود کمال هم اهل مطالعه بود و مشتری پروپاقرص کتابهای شهید مطهری و اهل سوال کردن و پاسخ گرفتن

کمال تیز هوش یه روز به دوستش گفت مسعود:«میخوام برم ایران طلبه بشم»

مسعود بهش گفت:برو پی کارت تو نمیتونی توی غربت زندگی کنی،توی همین پاریس درست را بخون

آن زمان بچه دبیرستانی بود

بعد از مدتی اومد گفت کارم درست شده برم ایران رفتم با بچه هاصحبت کردم اول برم عراق بعد از اونجا از طریق کردستان قاچاقی برم قم . آخه با شیعیان مبارز عراقی آشنایی داشت.

مسعود بهش گفت:توکه فارسی بلد نیستی با این قیافه بوری هم که داری معلومه ایرانی نیستی .

اما کمال دست بردار نبود.بالاخره کمال دوستانش با سفارت ایران صحبت کردند و با هماهنگی با قم در مدرسه حجتیه پذیرفته شد.

سال1362وارد ایران شد وپنج شش ماهه بازبان فارسی کاملااشنا شدو به راحتی فارسی حرف می زد.

اجازه نمی داد در مدرسه حجتیه وقتش تلف بشه  کتاب چهل حدیث امام (ره) و مساله حجاب شهید مطهری را به فرانسه ترجمه کرد

همیشه دلش میخواست یکی از اسامی علی(ع) را داشته باشه لذا اسم خودش را ابو حیدر گذاشت

یه روزاز مدرسه حجتیه به مسعود زنگ میزنن که آقا پاشا کرده توبهش میگن صبی یه کفش که زن میخوام و هرچی بهش میگن صبر کن چندسال از اقامتت در ایران بگذره قبول نمیکنه.

میدونستم که به امام خیلی ارادت داره و بارها ازش شنیده بودم که می گفت:به اعتقاد من اوامر ولی فقیه در واقع به منزله اوامر اهل بیته

مسعود از کمال چرسید :حالا چه جور زنی میخوای؟

گفت نمی دونم ،طلبه باشه،سیده باشه،پدرش روحانی باشه ،خوشگل هم باشه بد نیست

مسعود هم گفت:این زنی که میخوای مگه خدا توبهشت نصیبت کنه

هرچه عذر بهانه اوردند قبول نکرد

مسعود یاد جمله ای از حضرت امام افتاد که «زلبه ها چند سال اول تحصیل را اگه میتونند ئارد فضای خانوادگی نشن»

کمال جمله را که خوند چند دقیقه ای سرش را پایین انداخت فکر کردوفکر کردبعد از چند دقیقه سکوت گفتک «باشه»

از بن دندان به ولایت ایمان داشت وقتی دیگران می گفتن امام  می گفت نه حضرت امام

یه روز سراغ مسعود رفت و گفت :«می خوام برم جبهه»

مسعود بهش گفت: حق نداری بری

_گفت:باید برم

_جبهه مال ایرانی هاست تو برو درست را بخون.

_گفت:«نه حضرت امام گفته حضور در جبهه واجب کفایی است»

فردای آن روز رفت لشگر 9بدروبه عنوان بسیجی ثبت نام کرد.

اینجوری بود که عازم عرصه مرصاد شد تا مردانه در مقابل وطن فروشان بجنگه و از کیان ایران اسلامی دفاع کنه.

هنوز یک هفته از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند .

کمال عاشق علی(ع) بود و در عملیاتی به شهادت رسید که رمزش یاعلی بود.

از زمان بلوغش تا شهادت 8-9 سال بیشتر طول نکشید. ولی هر روز یه قدم جلوتر رفت.

مسیحی بود سنی شد،وبعد شیعه شدومقلد امام بعد مترجم کتب شهید مطهری طلبه رزمنده و در 24 سالگی شربت شهادت نوشید و به کمال حقیقی رسید

کمال آگاهانه کامل شد ودر یک کلام به اوج انسانیت یعنی شهادت نائل آمد

کمال عزیز: ریشه های باورت در ضمیر ما تا همیشه سبز باد

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
مجله پلشت

سلام. وبلاگ خيلي خوبي داري. اگه دوست داشتي آخرين مطالب طنز و عکس هاي بازيگران رو ببيني يه سري به مجله پلشت بزن. سايت باحاليه

محسن

دوست عزيز وبلاگ و پست هاتون خيلي خوب بود لطفا به وب من هم بيا و در گروه آلفا عضو شو و ماهانه جايزه 50هزار توماني هديه بگير. منتظرم http://alpha20.mihanblog.com/extrapage/hadiehshop